بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پادشاه میوه ها انگور!
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

یکی از کارهایی که دوست دارم قدم زدن در میوه فروشی است، تنوع رنگ ها و شادابی میوه ها و سبزی ها مرا از دنیای شلوغ دور و برم جدا می کند. اگر یادت باشد یک میوه فروشی بود در بازار امام زاده صالح تجریش، که میوه ها را مرتب و تمیز چیده بود، رفتن به آنجا را خیلی دوست داشتم هرچند هیچ وقت مشتری نبودم. امروز هم بعد از 11 ساعت کار سر راه رفتم به فروشگاه کناری. فکر کنم سه بار به قسمت میوه ها سر زدم. دست هایم عادت کرده اند به برداشتن انگور. انگار یادم نبود که تو نیستی و این انگورها می ماند روی دستم...

خسته ام این روزها. خستگی این سفر آخر هنوز از تنم بیرون نرفته. خوابم به هم ریخته و ظهر که می شود سخت می گذرد بی تو! دیدم راهش این است که روزها زیاد کار کنم تا وقتی به خانه می آیم از خستگی خوابم ببرد تا صبح. وقت و حال آشپزی ندارم. نه اینکه فکر کنی از خدا خواسته غذای آماده می خرم نه! چندان هم خوش نمی گذرد بی تو! امروز ساعت پنج و نیم عصر  یادم آمد که غذا نخورده ام. رفتم بیرون. مغازه لبنانی بسته بود. گفتم حتما مغازه هندی هم تعطیل کرده رفتم به یکی از این فلان برگر ها که نان ساندویچ شان به اندازه کف دست آبی1 شان است.

حالا من هستم و انبانی خالی و انگورهایی که جای خالی تو را فریاد می زنند.

 

پی نوشت:

آبی به گویش جهرمی یعنی مادر بزرگ (بی بی). قدیم که تازه ساندویچ روی کار آمده بود، یک بنده خدایی که قوت غالبش نان بوده وقتی می بیند نان ساندویچ این قدر کوچک است و مثل پنبه است این اصطلاح (کف دست آبی) را به کار می برد. اگر می پرسی وجه شبه اش چیست، یادم نیست! باید زنگ بزنم از مادر بپرسم.