بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مرد ...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، فیلم ، تهران

سفر تهران طولانی تر از چیزی شد که فکرش را می‌کردم اما  در عوض فرصتی برای آسودن و دیدار دوستان فراهم شد. پروژه‌ای به من پیشنهاد شد که بخاطر آن به شرکتی که قبلا  ۱۴ ماه در آن کار کرده بودم سر زدم. با استاد بزرگوارم قرار گذاشتم و با هم از دانشگاه به شرکت رفتیم. خوشبختانه طولانی بودن مسیر باعث شد از نفس گرم استاد بیشتر استفاده کنم.کارهای شرکت وقت زیادی از استاد گرفته بود و دیگر از دنیای کارهای فنی به زندان کارهای اجرایی و مدیریتی روی آورده بود. محل و دکوراسیون شرکت حسابی عوض شده بود. دیدن بچه‌های قدیمی بخصوص امیر و حجت که با هم روزگاری داشتیم بسیار خوشحالم کرد. چندتا از نیروهای خوب رفته بودند. یکی از آنها مهندس باتجربه‌ای بود که احترام بسیاری برایش قایل بودم از آن مهندسانی که حاضری با کمال میل شاگردیش را بکنی. گاهی ده دقیقه پیش او می‌نشستم و به اندازه ده ساعت اطلاعات می‌گرفتم.

یک روز بعد از ظهر هم به سینما رفتم برای تماشای فیلم شهر زیبا . فیلم بسیار خوبی بود با بازیها و تدوین عالی و غافلگیر کننده. ترانه علیدوستی باز هم ثابت کرد که یک استثنا در بازیگری است.

اما شعر امروز: شاید باور نکنید وسط اسباب کشیها پیدایش کردم باید مال چهار سال قبل باشد. مجذوبم کرد و بارها خواندمش

مرد ایستاده بود

      ایستاده بود مرد

 

تندباد زندگی وزید

عشق

         نان

               گرسنگی ...

 

مرد تکیه داده بود

        تکیه داده بود مرد!