بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غربت در غربت
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

 

غربت در غربت هم ماجرایی است برای خودش! خاصه وفتی مریض احوال باشی با خرواری از کارهای نکرده. این جور وقت ها هوس نوشتن می کنی بعد از یک ماه، تا دهن کجی کنی به همه این گرفتاریها و روزمرگی ها و برنامه ریزی ها.

مدتی هست که دارم کلیدر دولت آبادی را می خوانم. بالاخره باید روزی این کار را می کردم. 5 جلدش را تا به حال در دقیقه های مرده  مترو سواری تمام کرده ام. گاهی حوصله ام سر می رود. به نظرم می توانست خلاصه تر و مانوس تر از این باشد. البته داستان پرداز هنرمندی است این محمود خان!

امشب توفان بود اینجا. رنگ آمیزی برق و باد و صدای تسبیح رعد. دلم می خواست خانه ام حیاط داشت تا بروم زیر آسمان. بروم زیر باران، تنها برای خودم، بی دغدغه نگاههای فضول. سالهاست بی حیاطم. دوست معمارم می گفت: در معماری ایرانی حیاط همان حیات است.

دیشب هم شب خوشی بود، دیگرتر از شبهای دیگر. با چندتا رفیق خوب دور هم بودیم تا سحر. از خودم می پرسم چرا ما آدم ها از هم دوریم وقتی که این قدر به هم نزدیکیم؟ چرا این دیدارها باید اتفاق باشد؟

 

پی نوشت:

چرا مدتی چیزی ننوشتم؟ دلم می خواست تنها یادگار ماه مرداد همان سرو نجف باشد.