بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حدیث سرو نجف
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برگزیده ها

 

باید این راز را بنویسم، این حسرتی که سال هاست در دلم پنهان کرده‌ام و هر از گاهی سینه‌ام را فشار می‌دهد. داستان آن جوان رشید، حدیث سرو نجف ...

حالا ۹ سال از آن روزها گذشته ... ما نجف بودیم. زمان صدام بود. از هتل ما تا حرم فاصله چندانی نبود. من که دوست داشتم مکالمه  عربی‌ام را تقویت کنم با پیش خدمت ها رفیق می شدم تا چند کلمه‌ای با هم صحبت کنیم. در میان آن ها جوانی بود که در رستوران کار می کرد. برادر کوچک تر او هم در هتل خدمت می‌کرد و از قضا بسیار به مادرم که هم سفر بودیم احترام می گذاشت. نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که بعد از صرف عذا برای مادر چای و خرما  بیاورد، خرمای خوب با چای تازه دم! مادرم هم آن ها را دوست داشت و با آن لبخند باصفا و نگاه مادرانه اش به آنها می نگریست. احترام خاص او و برادرش به مادرم آنها را در نظرم بزرگ تر کرده بود. او هم جور دیگری نگاه می کرد به من ، مکث می کرد روی من، انگار که قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم، انگار که حرفی داشت با این عابر ناشناس.

 قد بلندی داشت، نسبتا چهارشانه بود که او را بزرگ تر از سن اش نشان می داد، با چشمانی درشت و گیرا که آمیزه ای از سبزه و عسل بودند، پیراهنی آبی به تن. خاطره ای که از اهالی نجف در ذهنم مانده این است که زیبا رو و خوش صحبت بودند. ما شاید دو روز و نیم بیشتر آنجا نبودیم اما حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار روزها آنجا بودم و انگار بارها و بارها او را دیده بودم.

یک دوستی معمولی بین من و او شکل گرفته بود و شاید اگر اتفاق آن شب نمی افتاد من هیچ وقت این سطر ها را نمی نوشتم. آن شب که تصویر هر لحظه اش را در ذهنم قاب گرفته ام ...

از ده شب به بعد همه چیز در هتل تعطیل می شد. حالا نیم ساعت یا بیشتر از ساعت ۱۰ گذشته بود که در اتاق به صدا در آمد. مادر خواب بود و من مشغول مطالعه بودم. رفتم در را باز کردم همان جوان بود با یک سینی پر از میوه و نوشابه ... تعجب کردم چون سفارشی نداده بودم. با هراس اطراف را نگاه می کرد مثل کبوتری که ترسیده باشد نفس نفس می زد و اطرافش را می پایید. انگار که صدای قلب اش را می شد شنید. اجازه خواست که بیاید تو. گقت خدمه هتل حق ندارند با مهمان ها صحبت کنند و اگر او را ببینند اخراج می کنند. سوییت ما دو اتاق داشت رفتیم در اتاقی که خالی بود و نشستیم کنار هم. آهسته صحبت می کرد. به او نزدیک شدم تا صدایش را بشنوم آن قدر که زانوهایمان می خورد به هم ...

اسمش فاضل بود. ۲۰ ساله بود. سه برادر بودند. علی و فاضل و کرار. او برادر میانی بود. علی سربازی بود در ارتش صدام . کرار هم ۱۷ ساله بود. مدرسه را ول کرده بودند. دو برادر جایی نداشتند. شب ها در هتل می خوابیدند. مدیر هتل در ازای کاری که می کردند سرپناه و غذا به دو برادر می داد.

فهمیده بود که ما از شیراز آمده ایم. گم شده ای داشت که دنبال اش می گشت. خاله اش در شیراز زندگی می کرد. جنگ ایران و عراق که تمام می شود، مادرش از طریق کویت به ایران می آید تا خواهر را ببیند. همان موقع (حدود سال ۱۳۷۰) صدام به کویت حمله می کند و مرز دو کشور بسته می شود . مادرش در شیراز ماندگار می شود. پدر، همسر دیگری می گیرد و سه برادر آواره می شوند. زیر نور نازک چراغ خواب دیدم که سبزی چشمان اش با سرخی اشک توام شده بود. از روزهای سخت شان می گفت،  از در به دری ها ...

من شاید حالتی داشتم مثل نایی (ناهید) در باشو غریبه ای کوچک ۱. او فارسی بلد نبود و کوره سواد عربی من هم بیشتر کتابی بود تا محاوره ای، اما چنان ارتباطی با هم برقرار کرده بودیم که داشتم پا به پای او گریه می کردم. دلم می خواست بغل اش کنم اما غرور مردانه نگاهش و عجله‌ای که در سخن گفتن داشت اجازه نمی داد.

امید داشت که من نشانی از مادرش پیدا کنم. پرسیدم آدرس مادرت چیست؟ خانه ی خاله ات کجاست؟ نمی دانست. فقط گفت می‌داند که در محله ی شخیص (شاخیص) هستند. گفت آنجا مسجد یا امامزاده‌ای هم هست . گفتم شیراز همچین محله ای ندارد. گفت این تنها چیزی است که می‌داند . دیرش شده بود و هراسان... باید قبل از اینکه شک کنند بر می‌گشت.

قبل از سفر به ما گفته بودند که به هیچ وجه شماره تلفن یا آدرسی به عراقی ها ندهیم. همه ما در این سفر یک اسم مستعار و شغل مستعار داشتیم. به خصوص به من تاکید کرده بودند که بسیار مراقب باش و هیچ اشاره نکن که دانشجو هستی، چون رژیم صدام ممکن است تو را زندانی کند و تحویل استخبارات بدهد. من بیشتر نگران مادر بودم و نمی توانستم شماره تلفن یا آدرس خودم را به فاضل بدهم.

برنامه ما در باقی مانده سفر بسیار فشرده بود. از طرفی فاضل هم، حالا که رازی بین من و او پا گرفته بود، بیگانه تر شده بود. در رستوران هم که مرا می دید حرفی نمی زد و می گریخت. حتی خداحافظی ما هم پایان خوشی نداشت ...

روز آخر سفر، رسم بود برای خدمه انعام می گذاشتیم. داستان زندگی فاضل و برادرش را برای مدیر کاروان گفتم ۲. پولی به او دادم و از او خواستم که انعام بیشتری به آنها بدهد اما مخالفت کرد. وقتی داشتیم سوار اتوبوس می شدیم  فاضل سراغ من آمد. این مدت خیلی دلم برای اش تنگ شده بود اما نمی خواستم پیش اش بروم می ترسیدم کسی از ماحرای آن شب بویی ببرد و برای اش درد سر بشود. می ترسیدم اخراج‌اش کنند و همین سرپناه را هم از او و برادرش بگیرند. حالا خوش حال بودم که خودش جلو آمده بود. خواستم با او خداحافظی کنم، حتی وسوسه شدم که شماره تلفن ام را به او بدهم اما فاضل بدجور عصبانی بود. شکایت می کرد که چرا به او انعام بیشتری داده اند و همه چیز را از چشم من می دید. یک دفعه هرچه عربی می دانستم فراموشم شد! نتوانستم قضیه را توضیح بدهم تنها گفتم که تو برادر من هستی و من دوستت دارم، اما او که صورت اش از خشم برافروخته شده بود نشانی از اندوه وداع دایمی دو دوست در چهره نداشت.

از کار خودم بدم آمد. نیت بدی نداشتم اما شرمنده شده بودم.

اندکی بعد، چرخ روزگار مرا به اهواز پرتاب کرد و آن قدر درگیر بازی های تلخ و شیرین زندگی شدم که ماجرای فاضل و مادرش را پاک فراموش کردم . یک سالی از آمدن من به اهواز نگذشته بود که آمریکا به عراق حمله کرد و صدام جنایت کار سرنگون شد. من هم ۶ ماه بعد به کانادا آمدم.

چند سال قبل که شیراز آمده بودم تا سور و سات عروسی را فراهم کنم برای خرید میوه به یکی از محله های شیراز رفتیم محله امامزاده‌ شاه قیس که شیرازی ها می گویند شاقیس شقیس شخیص....

آه! ۳

 

پی نوشت

۱- (ثانیه آخر این فیلم را ببینید و نگاه سوسن تسلیمی را)

۲- فاضل آن شب به من گفته بود اگر ۱۰ هزار دلار پول بدهد از سربازی معاف می شود.

۳- سحر، به یاد مسجد کوفه افتادم و بعد به یاد نجف، فاضل و آتش خاطره ها روشن شد. این همان ماجرایی است که سال ها قبل وعده نوشتن اش را داده بودم.