بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۳)
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش سوم -  گفتنی های سفر

چشمه ی بزرگی هست به اسم گراند پریزماتیک. به نظر من باید آن را چشم خدا بنامند. طیف رنگ ها از آبی سیر تا قرمز روشن گسترده است. آب از گوشه های آن به مساوات سرریز می کند. چشمه را باید از بالا دید. ما که پایمان در زنجیر زمین بود.

دو دور کنار چشمه طواف کردم. پشت مقام فال زدم به خواجه شیراز:

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

زانکه کنج اهل دل باید که  نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش....

در دل طبیعت که هستی زمان به آهستگی می گذرد. فکر و نگاهت تصفیه می شود. یک بیت شعر، یک حنجره آواز، یک تصویر تابنده بهانه ای می شود برای تمرکز و جاری شدن سیل اندیشه ها در ژرفای خیال. مادر طبیعت شیر می دهد به طفل ناخودآگاه درون...

خرس دیدیم! خرس سیاه. ما ایستاده بودیم آرام آرم از جلوی ماشین رد شد. از کنار پنجره مان پیچید به حاشیه جاده و رفت درون دره. ما را به هیچ انگاشت. به بند کفشش هم نگرفت! حتی سرش را بلند نکرد که ما را بترساند.

 آب بود و تک درخت و کوه و برف بر قله کوه و ابر بالای کوه و آسمان آبی... و شجریان داشت جامه دران برایمان می خواند:

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

چه عکسی! چه خیالی!

 

شهر پر از آهو بود. در چمن های جلو خانه ها آهو ها می چریدند. با آن چشمهای درشت و لیلی وار شان. شهری است پر ظریفان ...

از یلوستون بیرون آمدیم.

پی نوشت:

۱- چشم خدا نام یک سحابی است.

 ۳- سفر البته ناگفتنی هایی هم داردناگفتنی هایی از جنس فکر و از جنس اتفاقات شاید ساده. دیگر اینکه سفرنامه نویسی به سبک قدیم را قصد ندارم ادامه بدهم. شاید نوشته ها بریده بریده به نظر بیایند اما درج همه جزئیات ملال آور می شود و وقت زیادی از نویسنده و خواننده می گیرد. خواننده وب‌گرد هم که حوصله متن های طولانی را ندارد!