بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۱)
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

بخش اول - رفیق سفر

من و بی لنگر راه افتادیم به سمت آیداهو. آیداهوی رویایی من، با آسمان آبی و بلندش و ابرهای نرم و سفیدش.

بی لنگر دیوانه‌ی کوه و کمر بود. باهوش و شر بود. آخر هفته ها که می شد از خوابگاه پر می کشید به توچال، به درفک، به الموت، به شاه البرز. من کلا ۳ بار بی لنگر را دیده بودم که آخربن بارش بهار ۴ سال قبل بود در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه شریف. اولین بار هم زمستان ۸ سال قبل، که دلی جوینده و توفانی داشت. همان شب نامه ای عجیب و قشنگ نوشت که قسمت نبود پیش من بماند. در قطار خرمشهر جا ماند...

می دانستم که بی لنگر عوض شده. آدم چهارسال قبل نیست. کدام ما عوض نشده ایم؟ اصلا اگر عوض نشده بود جای تعجب داشت. بی لنگر از غمهای چهارسالی که نبود می گفت، من از پیش خدمت خوب آن رستوران ایتالیایی که غذای اش تعریفی نداشت.  هیجانی توام با نگرانی داشتم برای شنیدن حرف هایش و ترسی آمیخته به ابهام برای شنواندن حرف هایم.

البته یک شب هم دعوای مان شد و بعد زبان همدیگر را بهتر فهمیدیم. من او را جزء نسل پرانتزهای باز می دیدم و او مرا جز نسلی که می خواهند نقطه ی پایان جمله باشند. آخرش توافق کردیم که آسایش دو گیتی تفسیر همان دو حرف است...

تمام طول سفر، در همه این دو هزار کیلومتری که با هم بودیم، موسیقی من و او را به هم نزدیک می کرد، گرچه او شور بود و من ماهور... حالا آیداهوی رویایی من تمام شده بود و در ماهورهای مونتانا بودیم که عجیب به دامنه های زاگرس خودمان شبیه است.  بی لنگر آهنگی گذاشت که انگار تا آن وقت نشنیده بودم. سودای عاشقانه ی آهنگ که منتظر حرفی تازه بود تا قشنگ ترین قصه دنیا را بسازد دیوانه ام کرد. گفتم بزن کنار من باید داد بزنم.  پیاده شدیم. گوشه ای در محاصره ی چمن ها و گلهای زرد رنگ. رودخانه همسایه و آسمانی که بوی غروب گرفته بود و  ابرهایی که  هر لحظه بر تنوع طیف شان افزوده می شد.

فرباد زدم به قدر همه سالهای عاقل شدنم. به اندازه همه فریادهایی که در این سالها در سینه ام حبس شده بودند. این طور نگاهم نکن! پیش تر، من دیوانه تر از این حرفها بودم. آموزگار سخت گیر روزگار یادم داد که باید بزرگ بشوم. شاید همان روز پرهای من افتادند...

وقتی به خودم آمدم داشتم این بیت حافظ را فریاد می زدم ( شاید در مایه افشاری):

من از دیاااار حبیـــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیب ام... نه از بلااااد غریب

من این همه راه را به دنبال جنون آمده بودم. به دنبال اندکی آشفتگی. باید باقی مانده خودم را پیدا می کردم و حفظ می کردم از انقراض ... و حالا همین روز اول، جنون مرا صدا زده بود.

این سفر قرار است چیز دیگری باشد. اگرچه جای آن نازنین که یادش همه جا همراه من است خالی است.

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم...