بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آمدی!
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مقاله ی من در آخرین قسمت کنفرانس بود. خیلی ها رفته بودند. شب قبل کلی روی اسلایدها کار کرده بودم و امروز صبح هم مشغول مطالعه چند مقاله بودم تا اگر حضار سوال سختی پرسیدند آماده باشم. اما حالا سالن خلوت بود و من هیجانم را از دست داده بودم.

اسلاید اول را که رد کردم دیدم استاد بزرگ وارد شد. استاد خودم هم در کنارش بود.

 آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم!

 

پی نوشت:

1- استاد بزرگ استاد استاد من است که بیش از 80 سال سن دارد. آدم کار درستی است.

2- ارائه دهنده آخرین مقاله کنفرانس آقایی بود از دانشگاه حسن الدین اندونزی. چون مقاله آخر بود دیگر رئیس جلسه کاری به کارش نداشت و او هم هر چقدر دلش خواست حرف زد. حتی یک بار وسط ارائه، عکس هایی از ولایت خودشان را نشان داد و گفت که اینجا خیلی قشنگه حتما به ما سر بزنید. یک دفعه دیگر هم دیواری را نشان داد و گفت که این دیوار را درسال 1524 فلان پادشاه ساخت و بعد شروع کرد به گفتن تاریخ پادشاهان آن دوره دیگر کم مانده بود اسامی کسانی را که روی دیوار یادگاری نوشته بودند برای ما بگوید. یگ بار هم عکس خانمی محلی را از دور نشان داد (از همان هایی که یک روسری سفید بلند دارند) و گفت حیف که من نمی توانم چهره زیبای او را به شما نشان بدهم. خلاصه آنقدر خندیدیم که خستگی یک روز طولانی از تن مان رفت