بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زمانی برای خودم
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سالینجر


داشتم مقدمه احمد گلشیری بر نه داستان سالینجر را می خواندم. از احوال و خلقیات عجیب سالینجر نوشته بود. از علاقه اش به انزوا و گمنامی. می گوید به این انزوا احتیاج دارد تا خلاقیت اش دست نخورده بماند. کسی نباید در طول سالهای کار آرامش او را بر هم بزند. نوشته بود خانه ای بزرگ دارد بر فراز تپه ای با دیوارهای بلند که کسی را به آن راه نمی دهد جز دوستان نزدیک و رازدارش را. اتاقی در حیاط این خانه ییلاقی هست با پنجره ای رو به آسمان که در آن میز بزرگی است و یک ماشین تحریر. سالینجر گاهی ساعت ها درسلول اش می نشیند و کنده های چوب را در بخاری می اندازد تا واژه ای مناسب را پیدا کند.

 احساس سرکوب شده ای در من سر باز کرد. حسودی ام شد به خلوت و آرامشی که دارد. گاهی فکر می کنم باید بخشی از زمان من متعلق به خودم باشد که ساعت ها تنها باشم، که ساعت ها راه بروم، که ساعت ها فکر کنم ...

چند روزی است اگر هوا خوب باشد از سر کار تا خانه پیاده می‌آیم. در طول راه یکی از داستانهای کتاب را می خوانم.