بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خداحافظ اهواز !
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز

دیروز عصر یکی از دانشجوهایم آمده بود درِ منزل. نتوانسته بود در دانشکده خداحافظی کند و حالا هم عازم شهر خودش بود. این روزهای آخر بچه‌ها مرا غرق در گل کرده‌اند. خانه پر از دسته گلهایی است که از روی صفا و محبت به این دوست ناچیز هدیه داده‌اند. آخر چطور می‌توانم برای این همه خوبی دلتنگ نشوم؟ از خودم می‌پرسم در این پانصد و ده روز -که البته یک سوم آن در سفر گذشت-، چند دوست پیدا کردم؟ دوازده تا.. سیزده تا.. شاگردان دیروزم دوستان امروز و فردای منند: غلامرضا، میثاق، بنیامین، محسن (به توان 4)، روزبه، حمید، ابوذر، مهدی، محمد، امین، ابراهیم و دوستان مهربان دیگرم.

 

دیشب با کارون وداع کردم، رفتم روی پل سفید آرام آرام تمام پل را قدم زدم. رود، چقدر زیبا و بزرگ به نظر می‌رسید. این رود همدم من بود، شنونده بسیاری از اندوههای نگفته و شعرهای نسروده من بود.

حالا آن لحظه غم انگیزی که از آن بیم داشتم فرا رسیده. باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم و میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم. این اتاق چقدر شلوغ شده! جزوه‌های درسی، تکالیف و گزارش کار آزمایشگاهها، پروژه‌های دانشجویی، برگه‌های امتحانی و ... آن کتاب نهج‌البلاغه. آدم گاهی نه فقط به انسانها که حتی به اشیاء دوروبرش دل می‌بندد، مثل همین کامپیوتر که این صفحات را با آن آباد می‌کردم. این آخرین باری است که بهشت دل را از اینجا به روز می‌کنم.

و این اتاق گرم و رنگ و رو رفته... این اتاق، کهف من بود، پناهگاهی بود که به من آسایش و آرامش می‌داد و محفلی بود برای دیدار دوستانم. نمی‌دانم اتاق بعدی من در کجای این کرة خاکی خواهد بود، کانادا... دانشگاه شریف... شیراز؟

 می‌خواستم بنویسم که در این پانصد و ده روز چه کردم، می‌خواستم بنویسم که 4 مقاله دادم.. سه درس را برای اولین بار در این دانشگاه ارائه کردم... دو آزمایشگاه راه انداختم .. چهار سخنرانی... اما نه ... من در این پانصد و ده روز حداقل چهارصد ساعت با دوستانم حرف زدم، و دوستانم از غمهایشان، از شادیهایشان، حتی از عاشق شدنهایشان برایم حرف زدند.

حالا خسته‌ام ... خسته از ضربات گاو خشمگین و پرسه زدن در راهروهای بی معرفت. می‌خواهم یک هفته استراحت کنم. امشب به شیراز می‌روم، دلم برای مادر، برای مزار پدر، برای دوستان مهربان، برای حافظیه ... دلم برای در و دیوار خانه تنگ شده.

با قلبی سرشار از دوست داشتن که به قول شریعتی از عشق برتر است این شعر را به دوستانی که در اهواز یافتم هدیه می‌کنم:

 

حس رفتن دارم

کسی انگار مرا می‌خواند

من چه آرام، چه شادم!

بار من سنگین نیست

دلی از دستم غمگین نیست

 

من اگر رفتم،

خاطراتم را با من دفن کنید

بگذارید همان مرد مسافر باشم،

که غریبانه از این کوچه گذشت

وکسی... هیچ کسی او را نشناخت

و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه.

 

اهل این شهر نبودم،

خانه‌ام اینجا نیست

چند روزی را مهمان شما بودم

روزتان پر خورشید!

شبتان مهتابی!

کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند ...