بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تذکار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب

 

پریروز پیرزن خودکار فروش را دیدم، بعد از ۶ ماه. چندماهی است که به ساختمان دورتری رفته‌ایم و من به جای پیاده روی مترو سوار می شوم. هیچ وفت او را اینقدر بالا ندیده بودم. بین ما نگاهی رد و بدل شد نگاهی که عمق داشت و آن قدر طول کشید که سرش با عبور من چرخید.

او حرفی نزد، من هم خودکاری نخریدم. فقط در چهره‌اش عمیق شدم. دیدم آن قدر ها هم پیر نیست به قول معروف شکسته شده.

از آن روز تا الان که ساعت ٣ بامداد است. ذهنم درگیرش شده. پیرزن، نقش عجیبی در ذهن من دارد. تکه ای از وجدان من است انگار. مثل هنرپیشه‌ی معروفی که کارگردان بزرگی نقش کوچکی به او می دهد، نقشی در حد یک نگاه یا یک دیالوگ کوتاه.

خاصه که این روزها رمانی از داستایوسکی را می خوانم که بدجور مرا به فکر برده. بعد از اینکه پر حرفی های دویست صفحه اول کتاب را (که پر بود از تحلیل های روان کاوانه و جامعه شناسانه مخصوص نویسنده) تحمل کردم حالا سیر حوادث داستان آهنگ عجیبی پیدا کرده. امروز که در مرکز خرید وان میلز در استراحتی کوتاه مشغول خواندن ادامه ماجرا شدم، جوان خام که راوی داستان است چنان اشتباه ابلهانه‌ای کرد که عصبانی شدم و کتاب (کتابخوان) را محکم بستم. شاید تا یک ساعت این عصبانیت ادامه داشت. فکر نمی کردم همچین آدمی باشم؟!

استنتاجات فردی ما انسان ها بر پایه شنیده هایمان استوار است. زنجیره‌ای معقول بین پاره‌ای از شنیده‌ها پیدا می کنیم، از کشف خودمان ذوق زده می شویم، و همین مبنای قضاوت ما و تنظیم رفتار ما (درباره انسان های دیگر) می شود. وقتی پرده‌ای بیفتد، شمعی روشن شود، پی به اشتباهمان می بریم اما عبرت نمی گیریم و اشتباه از سر می گیریم.

آرمان گرایی آمیخته با هیجان و احساسات جوانی ما را به قضاوت های عجولانه وا می دارد.

اذان گفتند ...