بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ترانه ای بس باشد
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

امروز صبح وارد اتاقم که شدم دیدم ای داد! جناب شهرام ناظری از دیشب تا حالا مشغول آواز خوانی بوده. ظاهرا دیروز وقت رفتن لپ تاپم خاموش نشده بود. همکار رومانیایی‌ام -جناب سروان١- که چند دقیقه زودتر از من آمده بود با تعجب نگاهی به من کرد و گفت اینجا چه خبره؟ من هم برای اینکه از طعنه‌های بعدی اش در امان باشم گفتم: اِ! مگه تو این آهنگ رو دوست نداری؟ گفت

-من که نمی فهمم چی میگه، تازه همش داره داد و هوار می کنه!

- آخه داره شعرهای رومی رو می خونه.

- رومی کیه؟ 

- اِ! مگه تو رومی رو نمی شناسی؟

 و بعد فصلی مشبع درباره نی بریده از نیستان برایش گفتم و اینکه این داد و هوارها و ناله و سوزها بازتاب جدا ماندن از اصل است. خوشش آمد و سوتی من یادش رفت!

این روزها کارم زیاد است. ایام تعطیل هم باید کار کنم و احتیاج به آرام کننده دارم. داشتم یادگار دوست را گوش می دادم که یادگاری است از بهترین دوستم.

سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟
ما را سر تازیانه ای بس باشد

پی نوشت:

1- این رفیق ما بیست و چند سالی از من بزرگ تر است. مثل نظامی ها محکم قدم بر می دارد و پا بر زمین می کوبد. وقتی کاری با تو دارد کم صبر و جدی می شود اما علاقه مند به آموختن چیزهای تازه و حرف زدن است