بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شاه شوریده سران
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، حافظ ، زندگی در غرب

حالا داستایوسکی دارد بحث جالبی را مطرح می کند:" برای معالجه آدم هایی که استدلالی را با هیجان می پذیرند چنان که تمام وجودشان را تسخیر می کند باید احساس نیرومندشان را با احساس زیباتری جابگزین کرد..." خستگی بعد از 10 ساعت کار و شلوغی مترو تمرکزم را گرفته. فهم داستایوسکی هم فسفر زیادی می خواهد. این آقای بغل دستی هم یک بند دارد حرف می زند. همین که نشست فهمیدم اهل انتاریو نیست چون شروع کرد به حرف زدن با خانم غریبه بغل دستی اش. خودش هم چند دقیقه بعد گفت که اهل بی سی است. هایپر بود. فندکی در دستش بود و حدس زدم که قدری ماری جوانا زده.

از جایم بلند می شوم برای پیرمرد گوژپشت خوش پوشی که ویلچری خالی را هل می داد. جوان لندهوری سر جایم می نشیند. به نظرم حالش خوش نیست. با هر ترمز قطار تلو تلو می خورد. ظهر در دستشویی آقایی به رفیقش می گفت ترجیح می دهد یک آبجو با ناهارش بخورد تا دو تا آبجو در ساعت 5 عصر. رفته ام در نخ پیرمرد. چه صحنه قشنگی بود. داستانی برایش می سازم. گریه ام می گیرد از داستانم. می ترسم از عمر زیاد، می ترسم از غربت...

پدرم  - که خدا رحمتش کند در این شب جمعه- این بیت را زیاد می خواند:

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست.

یاد بیت دیگری از حافظ می افتم. آنقدر مشعوفم می کند که همه فکرها و غصه ها فراموشم می شود:

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم