بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کلاس زبان
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال ، آمریکا و کانادا

یک مرکز آموزش زبان اسپانیایی نزدیک خانه ماست که چند وقتی است آنجا می‌رویم. کلاس ها حداکثر ١٠ شرکت کننده دارند. در این چند ترم  تنوع  آدمهایی که دیده‌ام به اندازه‌ی یادگیری زبانی تازه برایم هیجان انگیز بوده. بر خلاف محیط هایی دیگری که تا به حال دیده‌ام دیگر همه آدمها دانشجو، مهندس یا ایرانی نیستند. مثلا این ترم دو نفر روس و یک نفر اهل سنگال در کلاس ما هستند، دختری اهل نیویورک و خانمی اهل ونکوور، در کنار استادمان که اهل ونزوئلاست.

یک پیرمرد بازنشسته بسیار با نمک در کلاس ماست و دختر دانش آموزی که جوان ترین عضو کلاس است. اتفاقا این دو کنار هم می نشینند انگار که پدربزرگ و نوه باشند. وقتی دخترک به پدربزرگ تقلب می رساند از خنده می میریم! پیرمرد هر سال چند هفته به کوبا می رود که تنیس بازی کند و دوست دارد زبان اسپانیایی‌اش را تقویت کند. دخترک هم روسی، انگلیسی و فرانسوی را به خوبی صحبت می کند. پسر روس خوش مشربی هم در کلاس ماست که کلا تصور مرا نسبت به روس ها عوض کرده. من همیشه روس ها را در فضای تاریک داستان های داستایوسکی تصور می کردم و چند همکار روسی که داشتم با یک من عسل هم قابل خوردن نبودند.

ترم قبل خانم میانسالی در کلاس ما بود که مربی اسب سواری بود و دختری  که بازیگر تئاتر بود و ظاهرا عکاس خوبی هم هست. روزها هم در یک رستوران فرانسوی کار می‌کند. پدرش اسکاتلندی و مادرش ژاپنی است و فکر کنم ۵ یا ۶ زبان بلد باشد.  یک آقای ایرانی به اسم آرش و یک آقای دیگر به اسم رش هم در کلاس بودند که در لیست کلاس اسمشان پشت سر هم بود و باز غالبا کنار هم می نشستند. یک آقای ارمنی هم بود که کلا برای هر برنامه‌ای پایه بود.

رشته پیوند همه ما با هم زبان انگلیسی است که زبان مادری بسیاری از ما نیست و کلا تجربه جالبی است. از ویژگی های جالب زبان اسپانیایی این است که صورت نوشتاری و گفتاری اکثریت کلمات یکی است و تعداد قابل توجهی کلمه با ریشه عربی هم دارد. در عین حال یک سری افعال بی قاعده دارد که مصیبتی هستند عظیم!