بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه ای به دوست
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، عاشقانه

حتما این روزها سرتان شلوغ است که خیلی پیدایتان نیست. دلتنگی ما هم البته گناه نیست، چیز تازه ای هم نیست.

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز سرمای نابهنگامی که دوری و غربت را بیشتر از هر وقت به رخ ما می کشد. امیدوار بودم که این روزها بهانه شیرینی شما را به شهر ما بکشاند. حالا بماند که چشمی کنار پنجره انتظار خشکید.

احتمال قوی می دادم که بیایی و ساعتی دیدار با شما مرا جدا کند از دیدار آدم های تکراری و حرف های تکراری و تکرارهای تکراری ... که تازه، شمایید و ایام از شما تازه می شود. شما که رشته ی پیوندتان از جنس این نخ های پلاستیکی درس و کار نیست، ابریشمی است که در عمق دو نگاه ریشه دارد و درک اش برای دیگران دشوار.

به ابن نتیجه تلخ رسیده ام که آدم از سنی به بعد استعداد دوست یابی اش را از دست می دهد. دوستی که دستش بر شانه ات باشد، دوستی که وقتی دنیا با همه بزرگی اش برایت تنگ می شود، شنیدن صدایش، بالهایت را برویاند ... و الا با هر کسی می شود یک فنجان قهوه خورد.

شاید در انتهای شب این نوشته را بخوانی. آرام بخواب و زیباترین خواب های جهان را ببین و در گوشه ی خلوتی از خواب هایت جایی برای من بگذار تا برایت شعر بخوانم. شعرهایی که برای هیچ کس نخوانده ام.