بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گندم نچیده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

 

 با خنده ای بریــــد نخ اتصال را

از ما گرفت شادی عشقی محال را


از دست های آدم و حوا گرفته بود

زن، تاجی از صفات جلال و جمال را


می شد کنار چشمه ی اشکش وضو گرفت

با خنده اش شناخت سرآغاز سال را


قوی سفید از قفس ذهن من پرید

سیمرغ قاف واقعه وا کرد بال را


حالا کسی نمی خرد از من - که شاعرم-

این گندم نچیده  و این سیب کال را ...