بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آقای فرماندار
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سیاست

ساعت هایی که از اخبار و اینترنت دورم و سرگرم کار، ساعتهای بهتری هستند.

دیروز در محل کارم اتفاقات جالبی افتاد. فرماندار ایالت انتاریو آمده بود بازدید. مرد قد بلند و افتاده ای بود. من هم ده دقیقه ای برایش از پروژه هایی که مشغولم گفتم. آخر کار از ملیت ام پرسید و به شوخی گفت پاسپورتش را بگیرید تا برنگردد. بعد از بازدید، آقای فرماندار1 کنفرانس خبری داشت. در مقدمه صحبت هایش اشاره کرد که یک آقای ایرانی هم اینجا بود 2... بعد، پرسش و پاسخ با خبرنگاران رسانه ها شروع شد. بر خلاف انتظار ما سوالات ربطی به علم و فن آوری نداشتند. این را با چشم خودم دیدم که کسی سوالها را کنترل نمی کرد و خبرنگاران با لحن تند و گاهی گزنده هر سوالی که دلشان می خواست می پرسیدند. از تملق و پاچه خواری هم خبری نبود.

در میان گروهی که آمده بودند جوانک بوری بود که نه خبرنگار بود و نه جزء هیات همراه. یکی از همکاران بعدا از او پرسیده بود که تو چه کاره ای؟ گفته بود: حزب رقیب به من پول می دهد که هر جا فرماندار می رود صحبت هایش را ضبط کنم و به آنها تحویل بدهم تا سوتی هایش را بگیرند و ... بادبان کنند!

پی نوشت:

1- اصطلاح فرماندار را از روی ناچاری به عنوان معادل Premier آوردم شاید نخست وزیر ایالتی ترجمه مناسب تری باشد.

2- یادم افتاد به دو سال قبل که برای جشنواره خوارزمی به ایران دعوت شده بودم و برخورد سردی که وزیر وقت علوم و تحقیقات با من داشت وقتی به او گفتند این آقا از خارج آمده...