بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

انسان و قدرت
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: انسان ، تاریخ بیهقی

چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد و خواجه، امیر حسنک را هر چند خواست که پیش١ وی نشیند نگذاشت و بر دست راست نشست ... و بوسهل بر دست چپ خواجه. (بوسهل) از این سخت بتابید.

خواجه بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: خواجه چون می باشد و روزگار چگونه می گذارد؟ گفت: جای شکر است . خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید ... و تا جان در تن است امید هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید، گفت: خداوند را کراکند٢ که با چنین سگ قرمطی که بردار خواهند کرد به فرمان امیرالمومنین ،چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست . حسنک گفت «سگ ندانم که بوده است،خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار ،که بزرگ تر از حسین علی نیم. این خواجه که مرا این می گوید (روزی) مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است...»

تاریخ بیهقی- داستان بر دار کردن حسنک وزیر


١-پیش یعنی: روبرو، مقابل. مثل متهم که روبروی قاضی می نشیند.

٢- کرا کردن: ارزش داشتن، سزاوار بودن

- خواجه بزرگ، وزیر اعظم سلطان مسعود بود. حسنک، وزیر سلطان محمود پدر مسعود بود که بعد از مرگ او جانب محمد دیگر پسر محمود را گرفت و مسعود به کینه‌ای که داشت او را کشت به بهانه اسماعیلی (قرمطی) بودن.