بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

رسوایی و عشق
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی

دیشب وقت خواب یک بیت بیدل آمد توی ذهنم. جلد دوم دیوانش را باز کردم و رسیدم به این غزل که زبان ساده و آهنگ ملایمی دارد:

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
از صبر دیدیم در بحر ساحل

رحمت گشوده است آغوش حاجات
درهاست اینجا مشتاق سائل

چون شمع ما را با عجز نازی ست
سر بر هواییم تا پاست در گل

رسوایی و عشق، مستوری و حسن
مجنون و صحرا، لیلی و محمل

 

بیت چهارم غوغاست، در نهایت ایجاز. در بیت سوم می گوید اگر چه نیازمندیم اما همت ما بلند است مثل شمع که اگر چه پایش بر زمین است اما سرش در آسمان است. بیت دوم هم که رحمانیت خدا را توصیف می کند و آدم را به یاد مناجات التائبین امام سجاد علیه السلام می اندازد.