بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برادر
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، مرگ

مدتی است یاد گرفته ام که برای گذشته حسرت نخورم. در عوض به خاطر تمامی لحظه های شادی که در گذشته داشته ام شادمان باشم. یاد گرفته ام که مرگ یک واقعیت است و عمر یک هبه.

یادش به خیر!

به یاد می آورم آن روزی را که به خانه ی ما آمدی و کتاب معلقات سبعه را باز کردم و برایت قصیده ی لامیه امروءالقیس را خواندم و وقتی به این بیت رسیدم

و ان شفائی عبرة مهراقة                             و هل عند رسمٍ دارسٍ من معولٍ

انقدر از این بیت خوشت آمد که در جا حفظ شدی و حتی دو سال قبل هم که از خوش آمد روزگار همدیگر را دیدیم باز این بیت را برایم خواندی.

یاد گرفته ام این بیت را...

 و ان روزی که پدر ناباورانه پر کشید (و تا هنوز هر وقت بر شانه هایم دست می کشم جای خالی بالی باقی است) و من احساس خیمه ای را داشتم که ستونش فرو ریخته و دیگر بهانه ای برای پابرجا ماندن ندارد و همه ی رنگین کمانهای دنیا برایم سیاه و سفید به نظر می رسید تو در کنارم ایستادی و تصنیف شورانگیز برادری را در گوشهای نا امیدم خواندی. پس از این همه سال هنوز هم خیابان اردیبهشت شیراز صدای قدمهای تو را در خاطرش دارد که در آن ظلمت شب آب حیات آوردی

 و در همان روزها که در جزیره ی آتش همه چیز بومرنگ وار کمانه می کرد و لعنت از مهتاب می بارید و گاوها و کلاغ ها این مزرعه ی کوچک را محاصره کرده بودند، تا صدای خسته ام را شنیدی  سیمرغ وار خودت را به پشت کوه قاف رساندی تا رستم بی اسلحه را درمان کنی...

 و یادم دادی که سرنوشت را هم می شود نوشت ... و خدا بهترین سرنوشت ها را رقم زد

 

ده سالگی دوستی مان مبارک باد!

 

پی نوشت: این مطلب نزدیک به ٢ سال قبل نوشته شده

ترجمه شعر: همانا دردمان دردهای من اشکهای سوزان من است اما بر بازمانده خیمه محبوب گریستن کدام درد را دوا می دهد؟

این قصیده زیبا با این بیت آغار می شود:

ـ قفا نبک من ذکری حبیب و منزل...        همسفران ، لحظه ای درنگ کنید تا بگرییم به یاد یار سفر کرده...

و به شرح عاشقی ها و شوریدگی های امرو القیس شاعر مشهور دوران جاهلیت می پردازد