بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

 
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: تهران ، ادامه تحصیل ، بوروکراسی

ما سپردیم دل و دیده به توفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

صبح عینکم شکست. پس از چند ساعت معطلی در وزارتخانه رفتم دانشگاه شریف پیش همان عینک ساز اهوازی. اول یک عینک آفتابی خریدم بعد عینکم را دادم که تعمیر کند. در همان چند لحظه سعید و شریف و کریم و رضا از رفقای قدیمی را دیدم ... خلاصه توقف چند دقیقه‌ای به یک گفتگوی دو ساعته تبدیل شد. آنجا همه از زلزله حرف می‌زدند. کسی به یاد ناهید نبود که بیچاره پس از ۱۲۷ سال پیدایش شده.

حالا دوباره در وزارتخانه منتظر آقای مدیرکل هستم... خدایا دیگر خسته شدم از این همه رفت و آمد انگار نمی‌خواهی از این خاک بروم... چقدر در این راهروهای بی معرفت قدم بزنم. چقدر منت این کارمندان کم مقدار را بکشم. خدایا نجاتم بده. خدایا بارانی بفرست