بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، حسب حال ، سعدی
همین نقش هاست که باقی می ماند از سفر، و صداها ...

 ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

آدمی که دور مانده از ساحل خودش و گیر کرده در تکرارها و اجبارها باید جدا بشود از خیابان ها و دیوارها. برای همین است که "دل بی دست و پا و سر به زیرت" را آهنگ یک موسیقی زیبا هوایی می کند. لبت از گفتن باز می ایستد و سراپا گوش می شوی...نه! سراپا چشم می شوی، سراپا تماشا.

این کفش های هر روزی را بکن مرد! شهر تو اینجا نیست! تو خلوتی دیگر می خواهی! برو آنجا که هیچ کس منتظرت نیست.

پرنده ات هوا می خواهد برای بال زدن.

چشمت فضا می خواهد برای تماشا.