بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

رکاب زن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

از همان اوایلی که من و او همکار شدیم، احساس کردم که روحیه خاصی دارد. ما میزهایمان کنار هم بود. اوایل بدقلق بود و تکه هم می انداخت. مثلا یک روز که نیم ساعت دیر رسیدم گفت فکر کردم امروز را مرخصی گرفتی! ناراحت شدم چون دیرآمدن من به او ربطی نداشت.. اما  سعی کردم با بی اعتنایی یا برخورد مثبت جوابش را بدهم که موثر بود و رابطه اش با من خوب شد. به تدریج حس کردم که از شرایطش راضی نیست. خیلی پشت سر بچه های دیگر و یکی از رئیس ها حرف می زد. یک بار گفت یکی از رفقایش پیش از آمدن به اینجا به او گفته با آن رئیس بیش از 6 ماه کار نکن.

امروز گفت که از اول ژانویه کارش را ول می کند. یعنی کلا 4 ماه بیشتر اینجا نماند. فهمیدم از همان روز اولی که آمده داشته دنبال کار تازه می گشته این عادتی است که خیلی ها در آمریکای شمالی دارند به قول دکتر ندوشن گویی خانه به دوش اند. نا امنی شغلی یا جاه طلبی باعث می شود که آدم مدام گزینه های تازه را بررسی کند. من زیاد او را مقصر نمی دانم چون گروهی که با انها کار می کرد گروه بسته ای بود و  به نوعی او را داخل خودشان راه ندادند. یعنی کار جدی ای به او واگذار نکردند. او هم که اوایل خیلی تلاش می کرد و صبح ها قبل از همه سر کار می آمد به تدریج از شور و شوقش کاسته شد طوری که این روزها یک ساعت دیرتر پیدایش می شود.

خاطره خوبی که از او در ذهنم باقی می ماند خاطره مرد دوچرخه سواری است که هر روز، حتی در سرمای منهای ۲۰ درجه، نزدیک ١٨ کیلومتر رکاب می زد. مردی که در روزگار جوانی اش یک بار با دوچرخه از دانمارک به سوئد رفته و ۱۲۰۰ کیلومتر رکاب زده...