بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گلفروشی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

 

1- بچه که بودم بیشتر وقتم در باغچه کوچک خانه می‌گذشت. مادرم از آن زنهایی نبود که نمی‌گذارند کودکشان دست به سیاه و سفید بزند. دنبال راه حلی بودم که آب شیر (بدون شلنگ) در سریع ترین زمان و با کمترین تلفات به درختها برسد. به این نتیجه رسیده بودم که اگر حوضچه‌های کوچکی بین کانالها قرار دهم سرعت آب در کانالها زیاد می‌شود ... بعدها فهمیدم این موضوع یکی از قوانین حاکم بر حرکت سیالات است.

2- بزرگتر که شدم به پرورش گیاهان گلدانی علاقه مند شدم، مرتب به گلدانها آب می‌دادم، خاکشان را عوض می‌کردم، کود برگ و آهن به آنها می‌دادم تا سریعتر رشد کنند، تمام راهرو را از برگهای آویزانشان پر کرده بودم، طوریکه هرکس به طبقه بالا می‌آمد خیال می‌کرد وارد بوستانی سبز می‌شود.

3- همیشه یکی از آرزوهایم این بود که اگر روزی وضعم خوب شد یک گلخانه بزنم و یک گلفروشی باز کنم تا ساعات باقیمانده روز را با گلها سپری کنم. گاهی خیال می‌کنم گلفروشی بهترین شغل دنیاست.

4- نمی‌دانم تا به حال این حس به تو دست داده که دانه‌ای را بکاری یا نهال کوچکی را بنشانی و از آن مراقبت کنی و هر روز شاهد بزرگ شدنش باشی آنقدر که رشد کند قد بکشد و حتی از تو هم بلندتر شود. چه لذتی می‌برم وقتی می‌بینم نهالی که روزی باغبان آن بودم، امروز قد کشیده و از من هم بلندتر شده. شغل معلمی هم نوعی باغبانی است نوعی گلفروشی است ...