بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دل بی آرزو کم آفریدند
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، انسان

حرفی دارم برایت اگر گوش می کنی. سربسته می نویسم. تو خود حدیث مفصل بخوان. باید کاری کنی به جای غصه خوردن و به جای تن دادن به تقدیر و طالع. کمی خودت را نبین کمی خودت را مقصر بدان تا تحمل اشتباهات دیگران برایت آسان شود. مشکل اینجاست که عقل گرایی ما یا خود بزرگ بینی ما جایی برای گذشت و مدارا باقی نگذاشته.

دلهای ما دیگر اهلی نیستند. رم می کنیم از هم. اگر بدانی که مسافری اگر بدانی که سالها چه سریع و بی رحم می گذرند، اگر بدانی پیری به چه آسانی سراغت می آید. دست بر می داری از این همه "من".  آن وقت در این دوران گذار می روی به دنبال سودمندترین تجارت: تجارت دل!

این شعر بیدل را هم هدیه می کنم به تو:

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند...