بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پیرزن خودکارفروش
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب
 

این پیرزن خودکارفروش حکما داستانش غم انگیز تر می شود از دخترک کبریت فروش.

همان خانمی را می گویم که هر روز نزدیک غروب در پیاده رو غربی خیابان یانگ جایی بین دانداس و جرارد که راهی پر رهرو است می ایستد و با چهره ی رقت انگیزش عاطفه به خواب رفته رهگذران را صدا می زند، شاید یکی دستش را در این سرما از جیب پالتوش بیرون بیاورد و خودکاری از او بخرد.

صورتش سفید است آنقدر سفید که انگار هیچ خونی در مویرگ هایش جاری نیست و چشمهای آبی کمرنگ اش مثل چشم روس ها خالی از احساس... هر بار دیدنش  مرا از این خیابان پر زرق و برق می برد به کوچه های گل آلود و مه گرفته سن پیترز بورگ و مرا می کشاند به تعقیب راسکل نیکوف۱

یک روز قصد کردم سکه ای به او بدهم وقتی به او رسیدم سکه را در دستش گذاشتم و به سرعت دور شدم. داد زد که : خودکارتان! آقا خودکارتان! پشت سرم را نگاه نکردم، سرعت قدمهایم را بیشتر کردم اما عذاب وجدان دنبالم آمد... خوب، آخر من رهگذر هر روز این راهم، نمی خواستم چشمهایش در چشمهایم گره بخورد.

یک روز دیگر او را چند خیابان بالاتر دیدم جایی حوالی ولسلی. دیدم که از مغازه ای بیرون می آید، یک تکه پیتزا دستش گرفته و مشغول است. تعجب کردم که اینجا چه می کند؟ تا اینکه چشمم به تبلیغ جلوی مغازه افتاد که نوشته بود هر تکه پیتزا فقط یک دلار و نیم. ارزان ترین خوراکی که در این خیابان دراز می توان یافت...

من می ترسم. می ترسم از فردا که برف تازه ببارد بر این زمین. با اینکه یک کلاه پشمی روی سرش دارد و کاپشنی پف کرده بر تنش، هر وقت می بینمش انگار که دارد می لرزد، حتی صدای به هم خوردن دندانهایش را انگار می شنوم. دخترک کبریت فروش لااقل با کبریت هایش تا دم صبح دوام آورد، این بیچاره با خودکارهایش چه می تواند بکند؟

 پی نوشت:

۱- راسکل نیکوف: قهرمان جنایات و مکافات داستایوسکی.