بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نهادم دست بر دل تا نپرد
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا

این غزل را با آرامش و آهستگی بخوانید. این شربت را یابد جرعه جرعه نوشید:

 

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی...

نهادم دست بر دل تا نپرّد

تو دل از سنگ خارا در ربایی!

نه من مانم، نه دل ماند، نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی!

بیا ای جان ما را زندگانی!

بیا ای چشم ما را روشنایی!

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجـــایی تو؟ کجـــایی تو؟ کجـــایی؟

یکی شاخی ز نور پـــاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی

مولوی