بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفر به دیگر سو
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، شعر نیمایی ، سهراب سپهری ، آمریکا و کانادا

جاده آدم را وسوسه می کند به تند رفتن. خاصه وقتی که مشتاق رسیدن به مقصد باشی و محتاج تماشای پاییز رنگ آمیز و تلاوت آیات هزار رنگ خداوند که دلبرانه در برابر چشمانت ایستاده اند.

 اما این بار چیزی مرا می کشاند به حاشیه ی جاده، به آرام راندن، به تامل، به سکوت. کمی که گذشت فهمیدم تاثیر آهنگ و آوازی است که به آن گوش می دهم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزل گهی بگزیده ام

شهرام ناظری این آلبوم را به مناسبت سال مولانا خوانده است. او تنها خواننده ایست که مولانا را مولاناوار روایت می کند. تجربه تازه و عمیقی است. و چه غوغایی می کند وقتی به غزل سوم می رسد

تلخی نکند شیرین ذقنم /  خالی نکند از می دهنم

در ادامه سفر، آفتاب بود. آفتاب برای ما که عادت کرده ایم به آسمان گرفته و مه آلود یک اتفاق است. اتفاقی که باید به احترامش برخاست و از خانه بیرون رفت. دلم کشید بوده زیر آفتاب بخوابم و  زیاد به یاد سهراب می افتادم که اتاق آبی اش همسفر ما بود، به یاد وقتی که روی قایقی خوابیده بود و موج ها او را بردند:

روی دریاچه آرام " نگین " ، قایقی گل می برد

و بعد گوزنهای شمالی را دیدیم که با وقار بودند و هیبتی را که شاخهای بلندشان به آنها بخشیده بود.

و پدر و مادر دو چرخه سواری که بچه های دوقلویشان را در گاری گذاشته بودند و به دنبال خود می کشیدند... و یادمان باشد:

زندگی رسم خوشایندی است... 
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 
 

چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟