بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شعرهای سوخته‌
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

من از سن پایین شروع کردم به شعر گفتن. پانزده ساله که بودم دو دفتر شعر داشتم. یک روز هر دو دفتر را دادم به دوستی که آن روزها خیلی برایم عزیز بود بدون اینکه رونوشتی برای خودم نگه دارم. یکی از شعرهای آن ٢ دفتر هنوز یادم هست:

نمی خواهم این عشق پوسیده را

دل بی قـــرار بــلا دیـــده را

پلنگان وحشی به راه اندرند

که گیرند آهوی ترسیده را

ندیدم دگر ابری از روی مهر

ببوسد کران های تفتیده را ...

 

از ١۵ تا ١٧ سالگی زیاد شعر می گفتم. در این دوره تا جایی که درسم اجازه می داد در مسابقات و شب شعر های کشوری شرکت می کردم.  بیشتر در حال تجربه قالب ها و سبک های مختلف بودم. شعرهای بلند می گفتم. چهار قصیده سروده بودم و چندین مثنوی هم داشتم از جمله یک مثنوی ٣٠٠ بیتی به نام "بکاء الفاقدین" خطاب به خاقانی که شاعر محبوب آن ایامم بود.

درست یک هفته قبل از اینکه بروم دانشگاه یک غزل تازه گفتم که برایم تولدی دیگر بود:

زمان گذشت و ندیدید بازتاب مرا

شکست بی خبری هایتان شتاب مرا...

و بعد همه شعر های دیگرم را در باغچه خانه آتش زدم! به نظرم مثل زنجیری جلوی پیش رفتن مرا گرفته بودند.

برخی از شعرهای آن دوره را هنوز هم زمزمه می کنم:

دلم گرفته از این لحظه‌های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه‌های قشنگ...

دانشگاه که آمدم شعرهایم متحول شد. شعر نو را تجربه کردم و بسیار به این قالب علاقه مند شدم و همینطور عاشقانه سرودن را... بهترین شعرهای عاشقانه‌ام مال این دوره باید باشد: 

درست مثل درختی

که شاخه هایش

زیر بار میوه خمیده است

و عابری می جوید

در آستانه هر چار فصل

به انتظار کسی ایستاده‌ام

 

دلم پرنده ایست که دنبال عشق می گردد...

 

پرکارترین دوره زندگی ادبی من باید از زمستان ٧۵ تا بهار ٧٧ باشد. در همین سالها بود که در مسابقات دانشجویان کشور که قیصر جز داورانش بود اول شدم و دیگر در هیچ مسابقه‌ مهمی شرکت نکردم.

آن دوره، بیشتر شعرهایم را تایپ می کردم. پوشه ای هم داشتم که پرینت هر شعری که به نظرم کامل شده بود تویش بود. تا آخر دوره فوق لیسانس این پوشه را تکمیل می کردم. از سال ٨١ هم که این وبلاگ راه افتاد برخی از شعرهایم را در دنیای مجازی تایپ کرده‌ام.

الان نمی دانم آن پوشه کجاست؟ ٣ دفتر هم داشتم که نوشته ها و نثرهای ادبی مرا در خود داشت. گمانم همه این ها بعد از هجرت به اهواز گم شد. حالا برایم مانده شعرهایی که در بهشت دل نوشته‌ام یا در دفتری که یادگار شبهای کنکور است و هنوز گم نشده. فعلا هم که ساکن دیار غربت و فراموشی‌ام و اگر چه گوش شنوا کم است هنوز از رو نرفته‌ام و گاهی شعرهایی می‌گویم.

دیشب یک دفعه به یاد همه شعرهای سوخته‌ام افتادم و دلم برایشان تنگ شد!