بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ساحلیات
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه ، طبیعت

 ... و رفتیم کنار دریاچه بزرگ که سفره کرامتش همیشه پهن است و ما خیلی که همت کنیم سالی دو سه بار قدم رنجه می کنیم به تماشای بیکرانگی اش.

خورشید تازه داشت غروب می کرد و ماه که به دخترک کمرویی می مانست از آن سو در حال طلوع بود. ماه پر نور تر و پر نور تر می شد و انعکاس تلالو اش ذهن آب را هاشور می زد. دو سه قایق دو قدم مانده به افق بادبانهای سفیدشان را به رخ ساحل نشینان می کشیدند، با وقار، مثل قوهای سفید مهاجر که وقتی بر آب می خرامند نه به چپ نگاه می کنند نه به راست. نه سرعتشان را کم می کنند نه زیاد

و نشستیم روی کنده درختی که خدا می داند کدام توفان پاییزی آن را به تهیدستی ساحل شنی بخشیده بود. و آهنگ موج هجاهای خالی میان حرف هایمان را پر می کرد. شعرهای سالهای دور، سالهای عاشقان ساده و غریب، نم نم می بارید و شبنم می نشاند بر گلبرگ گونه هایمان. وه که چه تنگ می شود گاهی دلم برای شعر خوانی.

ابری نازک تن پوشی از حریر بر روی ماه کشیده بود و ماه سرک می کشید از روزنه های لباسش و جرعه جرعه بلور پیکرش را به ذهن منتظر آب هدیه می کرد. چه جلالی داشت شب چه جمالی داشت ماه. 

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب ...