بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روزهای آخر
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اهواز ، حسب حال

این روزهای آخر پر از حوادث شیرین و تلخ می‌گذرند. ازیک طرف ضربات گاو خشمگین راتحمل می کنم و از طرف دیگر در محبت دوستانم غرق می شوم. گاهی دلتنگم گاهی شاد. دیروز (چهارشنبه) بچه‌ها یک جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند و آخر کار هم از ما تجلیل کردند! قبلاً خیال می‌کردم وداع من با این دانشگاه بی سر و صدا و غریبانه باشد، حتی چندین بار آن غروب غم انگیزی را که باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم، میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم و با دو تا ساک پر از کتاب و جزوه پله‌های متروک را یکی یکی طی کنم، در ذهنم مجسم کرده بودم.

چند هفته اخیر داشتم حضور کوتاه مدت خودم در این دانشگاه را محاسبه می‌کردم. دیدم خیلی حرف نگفته و کلی حرف نشنیده دارم. تاسف می‌خوردم چرا هیچ یک از آن جلسات صمیمی که در دانشگاه شیراز و شریف داشتم، اینجا تکرار نشد! می‌گفتم لابد محیط اینجا این چیزها را نمی‌طلبد، حتی وقتی یکی از دانشجوها پیشنهاد این جلسه پرسش و پاسخ و به تعبیری تودیع را داد، از او خواستم که برنامه در یک کلاس کوچک برگزار شود، چون فکر نمی‌کردم بیشتر از ده دوازده نفر بیایند آن هم در آخرین چهارشنبه.

اما بچه‌ها آمدند، خیلی‌ها سرپا ایستادند و به بانگ چنگ آن حکایتها را که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش، گفتیم. بچه‌ها روی قابی که هدیه دادند این شعر خواجه را نوشته بودند:

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

 چقدر خوب است وقتی آدم از یک جایی می رود، چند نفر غمگین بشوند... شاید بگویید غم که چیز خوبی نیست اما کاش می‌دانستید آن آدم چقدر غمگین است  ...