بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

این شبها
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، حسب حال

صفهای نماز به هم خوردند. به سجده که رفتم صدای زیبایت را شنیدم. وقت تشهد فهمیدم که کنار دست تو نشسته ام و بعد از سلام دستهای تو را دیدم و لبخند ملیحت را. آن شب، آخرین شبی بود که تو را می دیدم اما ده بار تو را دیدم و هر بار دیدنت مرا به باغی از نجابت و لبخند مهمان می کرد. هر جا که می نشستم، هر جا که می ایستادم، خط مستقیمی مرا به تو وصل می کرد.

من دوست داشتم این شبها را. شبهایی که تو از عناصر آن بودی و خدا می داند که تا سال دیگر سرخوشم از خاطرات این شبها. قاب گرفته ام این لحظه ها را در خیالم. جایی گذاشتم شان که پیش چشمم باشند برای فردای دلتنگی. 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی