بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فرصتی تا من ببارم
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

مشکلی در کاروبارم هست و نیست

همدمی در روزگارم هست و نیست

ابرها آخر به باران می رسند

فرصتی تا من ببارم هست و نیست

 ( پرٌ کاهم در مصاف تندباد )

جبرها در اختیارم هست و نیست

با که باید گفت این اندوه را ؟

چاه دلتنگی کنارم هست و نیست ...