بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، نامه ، ادامه تحصیل
 
سلام بر دوست تیرانداز و مهندس کشتی ساز جناب برادر سیاوش 

من انگار فراموش کرده بودم به این نامه شما پاسخ بدهم. فراوان عذر می خواهم و در حد توانم در جواب بخشی از مرقومه آن بزرگوار  چند سطری تقدیم می کنم.

 فرموده بودید: 

"من در چند جایی که تدریس کرده ام و الان هم مشغولم بیشتر از 40 درصد کلاس سنشان از من بیشتر است. می بینم افرادی که شاغلند و با وجود داشتن فرزند و شغل و مشغله های مختلف مشغول درسند. خیلی خوب است که دنبال علم باشند اما به نظر می رسد که دلیل اصلی تلاششان افزایش حقوق و یا بهبود موقعیت شغلیشان است... 

دلیل سوال من این بود که بدانم آیا در بلاد کفر هم مثلا واترآباد آنجا هم اینچنین عده ای میدوند و نمی رسند؟ و عده ای نمی دوند و می رسند؟

آیا این رفتار ها حرص و آز دنیایی است؟ "

 در پاسخ به این سوال چند زاویه را باید بررسی کرد:

۱- یک نکته جالب توجه (حداقل در کانادا) این است که سطح تحصیلات از لیسانس به بعد تاثیر چندانی در درآمد افراد ندارد. مثلا یکی از دوستان من تا مدرک لیسانسش را گرفت در یک اداره دولتی استخدام شد و حقوق ایشان حدودا ۲۰ درصد بیشتر از دوست دیگریست که با مدرک دکترا در شرکت بسیار بزرگی استخدام شده.

۲- نمی دانم این خاطره را برایتان گفته ام یا نه؟ یک بار سوار هواپیما بودم از کالگری در ایالت آلبرتا به سمت تورنتو در ایالت انتاریو که حدودا ۵ ساعت پرواز است. پسری که بغل دستم بود به محض ورود دست داد و خودش را معرفی کرد. همانجا فهمیدم که اهل انتاریو نیست چون آدم گرم و خوش مشربی بود. گفت که اسمش دیوید مک دونالد است من خندیدم که  پس من هم جان اسمیت هستم۱. تعجب مرا که دید گواهینامه اش را درآورد و نشان داد. در طول راه بیشتر با هم دوست شدیم اهل ایالتی در ساحل اقیانوس اطلس بود و سال آخر دبیرستان. بدیهی ترین سوالی که می توانستم بپرسم این بود که به چه رشته ای علاقه دارد و به کدام دانشگاه؟ گفت : قصد رفتن به کالج را ندارد دوست دارد نجار بشود و شغل پدری اش را ادامه بدهد. 

۳- در راهروهای دانشکده های مهندسی اینجا که قدم می زنید بیشتر دانشجوها بین المللی و آسیایی هستند: چین، بنگلادش، ایران، مصر . خود کانادایی ها به محض گرفتن لیسانس به دنبال شغل و کار می روند. ادامه تحصیل برای کسانی است که یا عاشق درس هستند یا نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند. 

۴- اینگونه نیست که همه منتظر دولت باشند تا برایشان کار ایجاد کند یا به استخدام شرکت های دولتی در بیایند. خیلی اوقات چند دانشجو دور هم می نشینند ایده ای می دهند و شرکتی ثبت می کنند. دولت هم وامهای بسیار خوبی به این شرکتها می دهد و به آنها کمک می کند تا بیزنس پلان و پروپوزال بنویسند.

۵-  آدم هایی هم هستند که در سنین بالا مشغول درس خواندن هستند اینها معمولا ۲ دسته هستند یکی افرادی که به علت مشکلاتی نتوانسته اند در سنین جوانی ادامه تحصیل بدهند.و دنبال کار و زندگی رفته اند و حالا که به ثبات رسیده اند و پس اندازی جمع کرده اند به دانشگاه برگشته اند. دسته دوم افراد مهاجری هستند که با تحصیلات نسبتا بالا مثلا فوق لیسانس به کانادا آمده اند اما به علت ناسازگاری با محیط جدید نتوانسته اند شغل مناسبی پیدا کنند لذا به دانشگاه آمده اند تا از بورس های دانشجویی استفاده کنند، آب باریکه ای داشته باشند و در عین حال با کسب مدرک کانادایی شانس خود را در بازار کار بالا ببرند.

۶- اینجا آدمها مثل ایران به هم پیوسته نیستند یا پیوندهای کمتری دارند. این نکته اگرچه معایبی دارد اما باعث شده حس رقابت یا چشم و هم چشمی کمرنگ تر باشد  در سیستم آموزشی مدارس هم به شدت از ستاره سازی و سوگلی پروری اجتناب می کنند. این خود حکایتی است مفصل

۷- در کشور ما مدرک تحصیلی منزلت اجتماعی افراد را بیش از اندازه بالا می برد و متاسفانه سرپوشی می شود برای پنهان کردن ضعف ها و کاستی های دیگری که در شخصیت ماست. افتضاحات اخیر در زمینه مدارک تقلبی و مقالات سرقت شده گواه روشنی بر این ادعاست. چه خوب بود که قانون به سراغ این سواستفاده کنندگان می رفت.

۸- نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که ایجاد اشتغال و رشد شخصیت اجتماعی می تواند این علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل در میان ما شرقی ها را تا حد خوبی کاهش دهد.

 

پی نوشت:

۱- دیوید مک دونالد یک اسم خیلی کلیشه ای است مثل شخصیت های داستانها. جان اسمیت از آن هم بدتر است