بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حسرت همیشگی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین پور

 یکی از دوستان این شعر معروف قیصر (شاید معروفترین شعرش) را خواسته بود که اینجا بنویسم.

 یادش به خیر خرداد 77 قیصر به دانشگاه شیراز آمده بود برای داوری جشنواره شعر دانشجویی. بچه ها اصرار کردند که شعر بخواند. ساعت نزدیک 11 شب بود و قیصر خسته.  گفت که شعری یادش نمی آید. بچه ها گفتند که لااقل شعر معروفش را بخواند. دو سه خطش را خواند که مابقی شعر یادش رفت و خانم راکعی که شعرهای قیصر را بهتر از خود او از حفظ بود مابقی شعر را به او رساند. روحش شاد

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

 تا نگاه می‌کنی:

                      وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی....

ای دریغ  و حسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود

                      دیر می‌شود!