بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

توصیه هایی به یک دانشجوی جوان که شاید به خارج بیاید
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

من درباره ادامه تحصیل در خارج از کشور قبلا نظراتم را گفته ام و هنوز هم بر همان عقیده ام. البته ظاهرا شرایط برای ادامه تحصیل در ایران بهتر شده و نوعی RA به دانشجویان دکترا می دهند امیدوارم این پول کافی باشد و از لحاظ امکانات و آزمایشگاهها هم پیشرفتی حاصل شده باشد. استادان بزرگواری هم در ایران هستند که مخلصانه زحمت می کشند.

 

 

اگر قصد آمدن به این طرف آب را داری، تا جایی که می توانی در مورد استاد آینده ات تحقیق کن. من در همین جا دوستانی دارم که در سال چهارم دکترا مجبور شدند استادشان را عوض کنند چون حضرت استاد سر سازگاری نداشت و دانشجوی بیچاره کارد به استخوانش رسیده بود.

 

اینکه گفتم کار کردن با استاد جوان را توصیه نمی کنم به خاطر این است که در دوره دکترا استاد باید به نوعی مرشد تو باشد و نوع رفتار او بر آینده علمی تو و شکل دهی شخصیت تو تاثیر فراوانی خواهد داشت. علاوه بر این دوره دکترا بر خلاف دوره فوق لیسانس که معمولا ١ سال  است ۴ سال یا ۵ سال است. تجربه استاد، معروفیت و شخصیت او می تواند این دوران را برای تو بسیار شیرین و لذت بخش کند. استاد جوان معمولا دنبال ارتقا و اثبات خود است و گاهی تو را رقیب خود می بیند. اما کسی که به بالاترین درجه علمی رسیده و دیگر دغدغه مقاله و رتبه ندارد تو را شاگرد و گاهی فرزند خود می بیند. این ها که گفتم البته از ظرائف کار است و ممکن است همه با هم فراهم نشود.

 

خیلی از دانشجویان ایرانی کورکورانه برای ادامه تحصیل اقدام می کنند. انگار فقط دنبال پذیرش گرفتن و فرار از مرز پر گهر هستند.  بعضی هایشان به هر کلکی متصل می شوند. رزومه های تقلبی، توصیه نامه های جعلی، مقاله های بی ارزش ... گاهی ایمیل هایی برای من می آید که خنده دار است. دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران که وبسایت مرا به طریقی دیده بود و خیال کرده بود استاد دانشگاهم در روزمه اش نوشته بود که  ٢٣ مقاله در یک سال تولید کرده. من اسم او را در گوگل جستجو کردم و هیچ پاسخی نیافتم ... در مورد استادی که نامش را در مقاله ها ذکر کرده بود تحقیق کردم و دریافتم که مدتی است سکته کرده و اصلا به دانشگاه نمی آید!

 

و کم نیستند این خاطره های پریده رنگ

 

تو داری کالای با ارزشی را با خودت به خارج می آوری آن کالا عمر توست و جایگزینی ندارد.

 

انتخاب شهرهای بزرگ یا شهرهایی که در آن گروه های ایرانی فعالی وجود دارند به شدت توصیه می شود چرا که تو را از افسردگی و درد غربت تا حدودی می رهاند و احتمال یافتن دوستانی که مشترکاتی با هم داشته باشید را بالا می برد.  خود من هم با این همه کلفتی پوست گاهی دلتنگ می شوم دلتنگ بوی مادر. دلتنگ رفیق با معرفت. امروز یکی از آن با معرفت هایشان زنگ زده بود. آدم خیلی مهمی شده. یک پایش لندن است یک پایش تهران. رفیق دوران دانشجویی من بود. می گفت یادت هست با هم نان و پنیر گردویی رامک می خوردیم . دلش لک زده بود برای صفای بی پیرایه ی آن سالها و همین یک جمله اش مرا پر داد به خیابان اردیبهشت شیراز  و از آنجا تا باغ ارم با یادش قدم زدم ...

 

نام و آوازه ی دانشگاه هم البته بسیار مهم است می دانم که تو رتبه بندی دانشگاهها را از حفظی و لذا ادامه نمی دهم.

 

یک فایده مهم خارج آمدن که گمان می کنم در این زمینه استاد شده باشم کشف دنیا و آدمهاست.  فاینمن بزرگ می گوید وقتی دوران کارشناسی را در دانشگاه ام آی تی به پایان رساندم برای ادامه تحصیل با استادم مشورت کردم او گفت ما به تو پذیرش نمی دهیم دانشجویان ما باید بروند و دنیا را کشف کنند. این شد که فاینمن به پرینستون رفت و چقدر این دانشگاه شلخته با روحیه ی او سازگار بود و موجب پیشرفت او شد!

 

من هم در اندازه خودم تجربه مشابهی دارم و از اینکه هر مقطع را در دانشگاهی گذراندم بسیار خوشحالم. البته هر چه همت تو بیشتر باشد از این دریای رنگارنگ مروارید بزرگتری صید توانی کرد.

 

زیاد نوشتم. نگران خانم دکتر هم هستم. آجرهایش روی هم تلمبار شده و الان است که بسوزد!