بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یافتمش!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، زندگی در غرب

توی عالم خودم بودم. داشتم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس برای پسرک ایتالیایی (که دیشب از فرودگاه تا توی مترو با هم بودیم و قیافه اش مثل کپل مدرسه موشها بود) قصه می ساختم که صدایی مثل صدای نی شنیدم. نمی دانستم خواب و خیال است یا...؟ سرم را به اطراف گرداندم تاکسی قرمزی را دیدم که سی چهل متری از من دور شده بود. داشتم فکر می کردم شماره تلفن یا شماره پلاک تاکسی را بردارم و بعد یک جوری راننده اش را پیدا کنم و تحقیق کنم ببینم خودش هست یا نه ... که یک دفعه با سرعت دویـدم دنبال تاکسی با آن کفشهای خشک ناهمراه

 عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

 قبل از خیابان جرارد به تاکسی که پشت چراغ قرمز مانده بود رسیدم. بانگ بلند نی می آمد، خودش بود! راننده  پیرمردی بود شصت و چند ساله با ریش سفید کوتاه و کلاه حصیری که بندش را زیر چانه اش بسته  بود. کله ام را بردم توی پنجره و با دستپاچگی گفتم

Are you Persian؟

- آره !

با ذوق زدگی ابلهانه ای گفتم: این... این نی هست! گفت می دونم! - چراغ سبز شده بود - گفت من صداش رو بلند می کنم که بره تو گوش این مردم. گفتم: دمت گرم! گاز داد و رفت. اشک توی چشمام جمع شده بود.