بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مرد و زن
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

مرد ایستگاه اول خود را به زن رسید

زن دانه بود نور که بارید قد کشید

آنقدر قد کشید که سروی بلند شد

آنقدر ایستاد که تا آسمان رسید

روی حریر ماه و سکوت ستاره ها

در خواب رفته بود و صدایی نمی شنید

تنها نشست مرد و درونش قیام کرد

طوفانی از حسادت و بارانی از امید

می خواست آسمان بشود در زمین شکست

می خواست سرو باشد اما ... نشد خمید

مرد ایستگاه  اول خود را تمام کرد

زن خواب بود و هیچ صدایی نمی شنید

 

پی نوشت:

خوب یادم هست که این شعر را وقتی در خیابان کریمخان و طالقانی تهران قدم می زدم گفتم. (3/6/92)