بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دو کلمه حرف خصوصی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، مادر ، عاشقانه

من از جناب کرام الکاتبین و رقیب و عتید و کلیه ی سازمانهای نظارتی و جاسوسی خواهش می کنم برای دو دقیقه بنده را تنها بگذارند چون می خواهم با خود خدا به عنوان رییس ارشدم در کارگاه آفرینش دو کلمه حرف بزنم. بالاخره یک کارگر که بدون اختیار خودش به اردوگاه کار اجباری آورده شده حق و حقوقی دارد، حتی اسرای جنگی هم طبق عهدنامه ژنو حقوقی دارند چه برسد به بنده که ظاهرا اشرف مخلوقات هستم و تاج کَرّمنا هم بر سرم نهاده اند.

جناب خدا!

اینجا یک سری آدم هستند که ادعا می کنند نماینده شما یا نشانه شما هستند. خوب اینکه نمی شود هر که از راه رسید یک نمایندگی باز کند. ایران خودرو هم این طوری نیست!  سایپا دیزل هم برای خودش قانونی دارد! شما قبلا به نماینده هایتان مدرکی به اسم معجزه می دادید. ظاهرا مدتی است که صدور مدرک را متوقف کرده اید و کار برای ما خیلی مشکل شده. البته یک خانمی در تهران هستند که مدرک هزار ساله صادر می کنند. من جرأت ندارم با ایشان حرف بزنم به شما هم توصیه می کنم خیلی با ایشان روبرو نشوید. اما از شما می پرسم: آیا شما به ایشان و امثال ایشان نمایندگی صدور مدرک داده اید؟ به عنوان یک ارادتمند عرض می کنم خیلی مواظب باشید. یک آقایی که الان باید در قسمت سردخانه یا گرمخانه آن دنیا باشد از یکی از این دانشگاههای قلابی مدرک گرفته بود و خیلی ضایع شد. خلاصه برای پرستیژ شما خوب نیست که به اسم شما مدرک قلابی صادر کنند.

حضرت ولی امر! این نماینده ها و نشانه های شما بدجوری به جان هم و به جان مردم افتاده اند...

جناب رییس!

بنده به مقدار زیادی از شما می ترسم. یعنی حقیقتش بدجوری ما را از شما ترسانده اند. یعنی تصورم این است آن دنیا که خدمت شما برسم و پرده ها کنار برود مجبورم می کنید که روی همان پل معروفتان بندبازی بکنم و بعد به یکی از نوچه هایتان امر خواهید کرد که یک قیف توی دهنم بگذارد و از آن طرف قیر داغ تویش بریزد. یا با گرز آهنی توی سرم بزند. یا خورشت زقوم به خوردم بدهد. 

 بنده قبول دارم که اشتباهاتی دارم و شما را اذیت کرده ام، از شما هم بسیار ممنونم که تا به حال آبرویم را نبرده اید. اما جناب ارباب! من مادرم را هم زیاد اذیت کرده ام اما با او از این حرف ها ندارم. هر وقت پیشش می روم می بینم از محبتش هیچ کم نشده بلکه بیشتر هم شده. مادرم  تا حالا دست روی من بلند نکرده، حتی آن روزها که جوانتر بود، چه برسد به قیر داغ و قیف... خدایا! من در این دنیای عجیب و غریبِ شما زیاد گم می شوم. آنقدر که حتی خودم را هم گم می کنم. در کودکی والده محترم هر وقت که بر اثر بازیگوشی گم می شدم همه جا را دنبالم می گشت وقتی مرا پیدا می کرد اول دعوای مختصری می کرد بعد مرا بغل می کرد و با چشمهای گریان می بوسید.

خدایا آیا تو هم مثل مادرم با من رفتار می کنی؟ من گم شده ام آیا تو هم دنبال من می گردی؟