بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

این ۳۲ دقیقه
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

از خانه ی ما تا ایستگاه اتوبوس، پیاده، ۱۶ دقیقه راه است . روزهایی که به واترآباد می روم ۳۲ دقیقه دارم که مال خودم است، مال خود خودم! این ۳۲ دقیقه را نه به کسی فکر می کنم نه به کارم.

صبح که می آیم بین ساعت ۶:۴۵ تا ۷ خیابان ها خلوتند، بیشتر آواز می خوانم. گاهی هم از خودم آهنگ می سازم. صبح ها آدمهای ثابتی را هر روز در مسیر مخالف می بینم مثل دختری که ساعتم را با دیدن او تنظیم می کنم و یک روز او را در گوشه ی داستانی خواهید دید که تعقیبش می کنم و بالاخره سر از کارش در می آورم!

عصر یا غروب که برمی گردم بعد از ساعت ۷ یا  ۹ پیاده روها هنوز شلوغند این جور وقت ها در خودم فرو می روم. گاهی – مثل همین روزهای اردیبهشتی- چراغی در خیالم روشن می شود که رشد می کند، بزرگ و بزرگتر می شود تا به هیجان می رسم، از دنیا و مافیها جدا می شوم و یکی دو بیت شعر می گویم اما به خانه که می رسم آنقدر خسته ام که شعرها ناتمام می مانند. آن یکی دو بیت را پشت پاکت نامه ای یا پرینت مقاله ای می نویسم و بعد ... مثل قایقی بین امواج کاغذها گم می شود و تمام می شود.

 

تو عاشق-مشربی با شمع بی جان در نمی افتی

تو با این آرزوی رو به پایان در نمی افتی

تو در دریایی از گلهای رنگارنگ می خوابی

تو با این لاله ی خودروی لرزان در نمی افتی

تو را پیراهنی از جنس آواز چکاوک هاست

تو با این زاغ ناهنجار حیران در نمی افتی...