بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برایم شمع روشن کن
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
صدای شعله ها را در گلستانی که می‌بینم
و ابراهیم را در آتشستانی که می‌بینم

خدایا موج خون جاری است از دیوار و می ترسم
من از تعبیر این کابوس عریانی که می بینم

پلنگان پنجه ها بر ماه می کوبند و می پوشند
ردای زهد را یاران شیطانی که می بینم

برو ای شیخ و این محراب را از شرک خالی کن
که یک ارزن نمی ارزد مسلمانی که می بینم

مگر در زیر این تابوت جبریل امین باشد
که همچون موج می لرزند مردانی که می بینم
...

خدا را حاجتی دارم برایم شمع روشن کن
چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

تیرماه 82