بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بی تابی ها
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه
عشق! ای عشق! ای آفتاب هستی بخش! ای زیباترین روز نیامده! ای شادترین صبح ندیده! عشق! ای عشق! ای نسیمی که مرا پرواز می دهی به کوهپایه های سبلان به چمنزارهای شیب دار، به غلتیدن های مکرر، به شقایق زارهای یاسوج، به گندم زارهای پاسارگاد...

 

 دلت می خواهد بارها و بارها این فیلم را ببینی انگار تو را به عالم اثیری می برد... دلت می خواهد در این بی وزنی پرواز کنی و زمان متوقف می شود در لجظه دیدار آن دو عاشق...

و شکسپیر تنها او می فهمد آدمی که گم کرده ای دارد وقتی آن فروغ ربانی را در چشمهای ساحر معشوقی مشاهده می کند زیباترین غزلهای عالم را می تواند بسراید، و قلبت می تپد تندتر از تند، مثل گنجشککی که کودکان دنبالش کرده اند و خون در رگهایت می دمد، سرخ می شوی سرخ، که اگر صد باران اسیدی هم ببارد سرخی گونه هایت را سفید نتواند کرد.

دستی می کشی به شانه هایت و بالهایی را که درآورده ای لمس می کنی تا ببینی تو را تا کدام قله می توانند برد؟ ...