بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قیامت می کنی سعدی!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی

امشب دلم هوس سعدی کرده بود بدجور! بیتی از سعدی به ذهنم آمده بود و مابقی شعر را نمی دانستم.

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

اینترنت خانه هم قطع بود. خوشبختانه کلیات سعدی را همیشه در جزیره ی تنهایی ام دارم اما متاسفانه ترتیب غزلها در این نسخه که من دارم قدری آشفته است...

این شد که حالا چند ساعت است که دارم سعدی می‌خوانم:

نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم

***

  قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
 تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

***

  رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه!
مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

***

  زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم
    بیابانست و تاریکی بتاب ای قرص مهتابم

***

  آفتاب از کوه سر بر می‌زند
    ماه‌روی انگشت بر در می‌زند

***

  کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
    هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست...