بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کلید های غیب در دست توست
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قرآن ، ایران

در مسجد محل ما هر کس یک پستی داشت و برای هر پست هم چند تا جانشین وجود داشت. مش عباس موذن بدصدای مسجد بود. حاج رحیم رنگ فروش موذن زاپاس بود. کل حبیب خادم مسجد بود. حاج ممد تعقیبات نماز می خوند. آقای ذوالفقاری هم امام جماعت زاپاس بود و مسوول خواندن نماز غفیله. همه ی اینها که اسم بردم الان مرحوم شدن و امیدوارم مشمول رحمت خداوند باشند. تنها فرصتی که گیر جوانها می آمد برای دعاهای ماه رمضان بود که یکی دو جوان خوش صدا دعاها رو می خواندند. عید فطر هم که می شد مسجد بی نهایت شلوغ می شد و یک آقایی که اسمش یادم نیست قنوت را برای همه تکرار می کرد: اللهم اهل الکبریاء و العظمه ...

 آقای ذوالفقاری به گمانم کازرونی بود و قاف و غین را خیلی غلیظ تلفظ می کرد و کلی انرژی می گذاشت مثلا وقتی می گفت فظن ان لن نقدر علیه من منتظر بودم تا به قاف برسه و ببینم زنده می مونه که ادامه بده یا نه. حالا هم هر از گاهی که نماز غفیله می خوانم آهنگ صدای آقای ذوالفقاری در ذهنم زنده می شود درست همانجاهایی که او وقف می کرد وقف می کنم و همون چیزهایی رو که او در قنوت می گفت تکرار می کنم.

اگر تنها خوبی نماز غفیله این باشد که این دو آیه یادآوری بشود باز هم کلی ارزش دارد:

 ... پس در تاریکی ها فریاد کرد که خدایی جز تو نیست. تو پاک از هر آلایش و من [آلوده و] ستمکار. دعایش را مستجاب کردیم و او را از گرداب اندوه نجات دادیم و اینگونه نجات می دهیم ایمان آورندگان را (انبیا ٨٧-٨٨)

و کلیدهای غیب در دست اوست که کسی جز او از آنها خبر ندارد و می داند آنچه را در خشکی و دریاست و هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر اینکه او از آن خبر دارد و حتی دانه ای که در تاریکیهای زمین است... (انعام ۵٩)