بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مارمولک... گل آقا... مدینه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، فیلم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی

این دفعه کلی حرف برای نوشتن دارم. بعد از دو هفته شلوغ یک نفس آرامش پیدا کرده‌ام که چیزی بنویسم.

 

١- هفته قبل دو روز تهران بودم. صبح اول باران بارید و هوا دلپذیر شد. عصر هم رفتم فیلم مارمولک را دیدم. ردیف جلوی سمینا بهمن صندلی 27 نصیبم شد. انصافا فیلم قشنگی بود هم خندیدم هم گریه کردم. بعد از سگ کشی بهترین فیلم ایرانی بود که در این سالها دیده بودم. شب هم همانطور که دلم می‌خواست با دوتا رفیق مشتی یعنی سید حامد و ابوالحسن رفتیم دربند همان رستوران همیشگی. به استثنای پرنده‌ای که از بالای درخت ما را مستفیض کرد همه چیز عالی بود. روز دوم رفتم دانشگاه شریف. بعضی از رفقا و استادان را با قرار قبلی و چندتایی را برحسب تصادف دیدم. یک ساعتی هم با دکتر نایبی بودم. دکتر تازگیها استاد تمام شده آن هم درسن 36 سالگی! اتفاقا آن روز مصاحبه دانشجویان ورودی دکتری بود. بدجوری هوای شریف به سرم زده دلم می‌خواهد بازهم شاگرد دکتر نایبی باشم. نماز را در مسجد زیبای دانشگاه خواندم. دلم برای وضو گرفتن در آن حوض آبی تنگ شده بود. بعد از نماز با رضا این رفیق همیشه عزیز بودم. در بوفه دانشگاه که حالا حسابی شیک شده به حساب آقا رضا نهار خوردیم، بعد یک سر رفتیم خوابگاه و خاطرات اتاقی که 28 ماه در آن زندگی کرده بودیم زنده شد. قبل ازغروب رفتم انقلاب چند تا کتاب از جمله سیاه مشق سایه خریدم و بعد مهرآباد ...

٢- دانشگاه شیراز که بودم روز معلم برای استادها مراسم می‌گرفتیم. یک جشن شاد همراه با موسیقی، مشاعره، مسابقه و تجلیل از استادها. قبل از مراسم از بچه ها در مورد استاد نمونه نظرخواهی می‌کردیم و بعد یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب نتایج را اعلام می‌کردیم. حالا که مثلا استاد شده‌ایم دیگر از این خبرها نیست. در این سه ترم ندیده‌ام هیچ مراسم شاد دانشجویی در این دانشکده برگزار شود. اینجا در مدار صفر درجه کوچه تاریکند و درها بسته!

٣- گل آقا بزرگمرد شادی آفرین ایران درگذشت. روانش شاد. انگار امسال برای اصحاب هنر سال نامیمونی است.

 

۴- امروز نامه‌ای از عادل دوست عزیزم به دستم رسید. بله، بعد از چهار سال همدیگر را از طریق اینترنت پیدا کردیم. حالا هی بگویید این تکنولوژی چیز بدی است، محصول غرب است و می‌خواهد فرهنگ ما را استحاله کند... دو غزل قشنگ برایم نوشته بود :

به شکل آمده ای از تجسم و رویا

به شکل دامنه دار فرشته ای زیبا

که رنگ و بوی بهشتی و عاشقت گشتم

من این غریبه از نسل آدم و حوا...

 

۵- متنی که در پایان شعر «تو را پرسیدم از انگور» نوشته بودم چند نفر از دوستانم را نگران کرده بود حتی تهران که بودم دو سه نفر از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت پی گیر احوالاتم شده بودند. رفقا نگران نباشند اتفاق خاصی نیفتاده :

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

۶- حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم ماه گرفته البته آسمان اینجا ابری است و چیز زیادی دیده نمی‌شود. ای ماه! باز شو. تو دیگر دلتنگی نکن. تو یکی مرد باش، یکرو باش، صادق باش. دنبال آزار کسی نباش.

 

٧- چند روز دیگر میلاد شاهکار آفرینش پدر ما حضرت رسول الله است. هفت سال قبل در چنین ایامی با ده نفر از رفقا مدینه بودیم. چه صفایی داشت دیدار آن گنبد سبز. قصیده‌ای را برای حضرت رسول شروع کرده‌ام :

 

ای مه بالانشین آهنگ پایین کرده‌ای

شهر را از روی خود بتخانه چین کرده‌ای

بلبلان را خنده یک غنچه مجنون می‌کند

هرچه گل بوده‌ست دریک خنده گلچین کرده‌ای

می‌سرایم روز وشب از پیچ و تاب زلف تو

دفتر شعر مرا غرق مضامین کرده‌ای

مثل باران آمدی بر خاک تا غوغا کنی

هر کویر تشنه را باغ ریاحین کرده‌ای

نازنین از بس که از شرع مبین دم می زنی

عاشقان بینوا را عالم دین کرده‌ای! ...