بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!