بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

او که زنگ می زند
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حج

"او" که زنگ می‌زند خوش‌حال می‌شود آنقدر خوش‌حال که می‌خواهد پرواز کند و من هیچ احساس حسادت نمی‌کنم چرا که می‌دانم آدم چقدر به یک دوست خوب احتیاج دارد آن هم دوستی مثل "او" که داشتن اش هدیه‌ای است...

امسال "او" هم به حج آمده بود. این هم یکی دیگر از آن کارهایی بود که فقط خدا می‌تواند جور کند. وقتی آن دو را - که همه فکر می کردند خواهرند- در چادر سفید می دیدم انگار فرشتگان خدا را می دیدم که به زمین آمده بودند تا سلام خدا را برسانند و دعای بندگان خدا را به آسمان ببرند. می دانستم که این دو فرشته باید با هم باشند... شاید سایه‌ی بالهایشان من راه نشین را هم از خاک بردارد.

"او" همیشه لبخند می‌زند آن طور که از دور خیال می‌کنی هیچ غم و غصه ای ندارد.  به یاد آن دخترک داستان می‌افتم که هرجا می رفت پشت سرش باران شکوفه‌ می‌بارید!