بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چهره خندان شمع آفت پروانه شد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، عاشقانه

من این کتابخانه ی نزدیک خانه را خیلی دوست دارم. همیشه جایی برای من دارد حتی در ایام الله امتحانات که همه درسخوان می شوند. طبقه پایین این کتابخانه دو ضلعش تمام پنجره است. می توانم پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره بنشینم و طفل بازیگوش درونم را به تماشای بیرون ببرم. پاییز که می شود برگهای هزار رنگ درختان را که به آهنگ باد می رقصند نشانش بدهم، زمستان، دانه های معصوم برف را که آیه های مغفرت خدا هستند و بهار، جوانه های نازک اندام سبزپوش را.

می توانم کنار پنجره بنشینم و اسب خیالم را که بدجور محبوس شده بین این آسمان-خراش ها در چمن های روبرو رها کنم که هوایی بخورد، که برای آدمهایی که با سگ هایشان-که عجیب به هیات خودشان شبیه اند- قدم می زنند قصه ها بسازد، که شعرهای ناسروده و نیمه تمامش را تا دیرتر نشده بیافریند.

می توانم وقتی باران گرم آفتاب بر من می بارد سینا- لپ تاپ کوچکم- را باز کنم تا برایم یکی از آهنگ های دوست داشتنی را بخواند مثل همین الان که می خواهد با این بیت اشک مرا در بیاورد:

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

تا برایم قصه بخواند از عشق که می داند راز این دایره را که ما نقطه پرگار آنیم و فال حافظ بگیرد و بیاورد این شعر را (که سالها قبل شب امتحان پایان ترم الکترومغناطیس به یادم آورد که چقدر حقیر و کوچک و روزمره شده ام." انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره" که به اسم علم سر ما گرم کرده اند در این سرمای بی برگی، در این برهوت معرفت... و آن نمره 16 را بیشتر از 19 ها و 20 های عمرم دوست دارم) :

شهباز دست پادشهم این چه حالت است؟

کز یــــــــــــاد برده اند هــــــــوای نشیمنم

من این کتابخانه را دوست دارم، سکوتش را و فضای منزوی اش را ...