بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تو را پرسیدم از انگور ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

دلم خیلی برای امام رضا تنگ شده. کاش این گرفتاریهای لعنتی نبودند. کاش این همه راهم دور نبود.کاش جنونم قدری بیشتر بود تا همه چیز را رها کنم و بروم. روز شهادت آقا این چند بیت را گفتم. بیشتر عرض دلتنگی است با آن امام رئوف شاید دلش سوخت ... شاید مرا صدا زد...

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی

مگر حالم نمی بینی مگر دردم نمی دانی

من آهو نیستم اما اسیر دست صیادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی

تو را امید می دانم در این ایام نومیدی

تو را خورشید می بینم در این شبهای شیطانی

شبی تا صبح روی سنگهای صحن خوابیدم

چه طعمی داشت خوابیدن چه لطفی داشت عریانی

تو را از ابر پرسیدم سلامی داد و باران شد

تو را پرسیدم از انگور ... حالی داشت طوفانی

چه آشوبی است نیشابور دل را! باز کن لب را

دوات از اشک می سازم حدیثی نو نمی خوانی؟

 

راستی ماه اردیبهشت هم آمد... امروز صبح اینجا باران بارید بارانی قشنگ. هوا هنوز گرم نشده و بوی بهار می‌رسد از دشتها هنوز. فردا می‌روم تهران. چندتا گرفتاری دارم که باید برطرف کنم. این روزهای دادگاهی خیلی تلخند... این روزها ... اما نه بگذار به باران فکر کنم!

خداکند در تهران فرصتی پیدا شود تا دکتر نایبی و مهندس حسینی را ببینم. کاش بتوانم دربند هم بروم.توی همان رستوران همیشگی با یک رفیق مشتی بنشینیم و گپ بزنیم. این روزها خیلی دلم تنگ شده حتی شب شعر هم عقده ام را وا نکرد. شب شعر امسال مثل هرسال نبود خیلی بوی من می داد...