بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مشهد و مادر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، مادر ، طنز

چند ماهی است که مادر، مجاور مشهد شده، رفته پیش دختر یکی یه دانه (دردونه حسن کبابی!). فقط چند روزی برای دیدار اخوی بزرگ که امسال مثل اخوی کوچک حاجی شدند، برگشتند  به شیراز.  آنقدر دلم هوای مادر کرده بود که  حکایت چای خوردن مادر را برای خودم می خواندم. جمعه با مادر چت تصویری کردم. اخوی وسطی هم با اهل و عیال رفته بودند مشهد امیر و هدی هم آنجا بودند. مادر خوشحال خوشحال بود.

امیر آن آقا پسر شیطان با نمک حالا اول دبیرستان می رود، همان مدرسه ای که عموی بزرگوارش می رفت. بیشتر از مادر با او حرف زدم. بسیار مودبانه صحبت می کرد و دوست داشت مثل یک آدم بزرگ با من بحث کند. بحثمان هم درباره دروس تئوری و عملی بود... یک دفعه یک چیزی گفت که از خنده روده بر شدم. گفت: عمو! حضرت علی گفته التجربة فوق العلم و معلم حرفه و فن ما هم این موضوع را تایید کرده! ... چه زود بچه ها بزرگ می شوند.

مادر مشهد است و چقدر دلم تنگ است برای مادر و مشهد و 30 صفر. تهران که بودم بچه های دانشگاه هرسال  30 صفر یک کاروان راه می انداختند به سمت مشهد. یک سال من و ابوالحسن و میرزا رضا هم رفتیم. آن آقا مهرداد هم -که بعدها آدم خیلی مهمی شد- با ما بود و برایش جشن پتویی گرفتیم که نوش جانش باشد. مشهد در 30 صفر مثل کربلاست در روز عاشورا... غوغاست... دیدنی است.

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر حالم نمی بینی؟ مگر دردم نمی دانی؟

من آهـــــو نیستم اما اسیر دست صیـادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمـانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی...

 

پی نوشت:

ابوالحسن مسول تدارکات کاروان ما بود و خیلی زحمت می کشید طوری که اصلا فرصت نمی کرد به حرم برود. شب 30 صفر بالاخره به حرم رفت. صبح دیدمش گفتم ابوالحسن زیارت قبول! حرم چطور بود؟ گفت: "کلا 2 ساعت در حرم بودم که یک ساعت و نیمش در صف دستشویی گذشت." این را نوشتم که شادی آمدن ماه ربیع را با هم تقسیم کنیم.لبخند