بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چرا ترور؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مرگ ، سیاست ، ایران

سهراب و ندا و محسن را ندیده بودم و نمی شناختم. اما همین که انسان بودند، هموطنم بودند، با من هم عقیده بودند، بی گناه کشته شدند، کسی انتقام خونشان را نگرفت و ... هر یک از این دلایل کافی بود تا از مرگ آنها اندوهگین باشم. اما دکتر علیمحمدی را می شناختم.

سال ٧۴ که برای دوره آموزشی المپیاد فیزیک به تهران آمده بودم، ایشان به ما الکترومغناطیس و آنالیز برداری درس می داد. او آدم شوخی بود و ما هم به حکم نوجوانی شرّ و پر  ادعا. یادم می آید دو تا شعر طنز برایش گفتم که آنها را برای خودش نه اما اگر اشتباه نکنم  عصر یکی از روزهای شهریور برای دوستش دکتر شیرزاد خواندم:

استاد علیمحمدی صل الله

کرده ست فیزیک و غیر فیزیک تباه...

شعر طنز  بود و بهانه ای برای فرار از فشار درس ها و امتحانهای سنگین و دلتنگی ها...

فیزیک را رها کردم و رشته مهندسی برق را انتخاب کردم اما گردش روزگار مرا به وادی الکترومغناطیس و آنتن کشاند که یکی از نقاط پیوند مهندسی برق و فیزیک است. دنیای کوچکی است ...  دیگر دکتر علیمحمدی  را فراموش کرده بودم... دنیای کوچکی است و شنیدم که یک استاد دانشگاه تهران در قیطریه ترور شده.

این چند ماه خبر عجیب، کم نشنیده ام به حدی که دیگر چیزی برایم عجیب و غیرمنتظره نیست ... تا اینکه یکی از دوستان متنی از دکتر شیرزاد برایم فرستاد درباره استادی که ترور شده همراه با عکسی از او ... و چه سه شنبه ی تلخی بود. 

گفته بودم که مغزم توانایی تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از عقلانیت شده... ترور فجیع یک استاد دانشگاه که سرش به تدریس و تحقیق و تربیت دانشجو گرم بوده و هسته ای هم نبوده (!) چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ یکی می گوید او استاد ولایی بوده دیگری می گوید حامی موسوی بوده اما اینها که نشد دلیل!!

خاطرات تلخی از سالهای قبل در من زنده می شود ... مرگ مختاری... پوینده... قتلهای زنجیره ای...

برای شادی روح استاد صلوات...

پی نوشت:

پیام تسلیت پرمعنای هاشمی